تبليغاتX
Exception

Exception

زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد!!!


خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید

خاطرات نه سر دارند؛ نه ته !

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند

میرسند گاهی وسط یک فکر

گاهی وسط یک خیابان

و گاهی حتی وسط یک صحبت

سردت می کنند؛ رگ خوابت را بلدند!

زمینت میزنند ...

خاطرات تمام نمی شوند

تمامت می کنند ... !!!

نوشته شده در 90/11/03ساعت توسط ای کیو سان| |




آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند .

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،

فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست

و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.


نوشته شده در 90/11/01ساعت توسط ای کیو سان| |


شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارش  با خود می گوید:..

باید ترک کنم ..

سیگار را...

خانه را ...

زندگی را ...

و باز پکی دیگر !

نوشته شده در 90/10/30ساعت توسط ای کیو سان| |


گاهي سکوت ، همان دروغ است .


کمی شیک تر ،

روشنفکرانه تر ...


و با مسئولیت کمتر!



نوشته شده در 90/10/20ساعت توسط ای کیو سان| |


من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!


عاری از عاطفه ها...


تهی از موج و سراب...

دورتر از رفقا...


خالی از هرچه فراق!!


من نه عاشق هستم ؛


و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...


من دلم تنگ خودم گشته و بس...!

نوشته شده در 90/10/03ساعت توسط ای کیو سان| |

سخنم از دل بر می آید

صدایم را می شنوی؟

حضورت رنگ باخت.این را می فهمی؟

من به شمردن روزانه ی میله های قفس تنهایی دل باخته ام

اوج دلبستگی را برایت شرح بدهم؟

من این روزها تعداد نفس هایم را با پک هایم به سیگار لعنتی حساب می کنم

تو را چگونه دوست بدارم زمانی که حتی به اندازه ی میله های یک قفس هم
سکوتی آرام بخش نثارم نمی کنی؟

از کدامین دروازه ی دل به درون راهت دهم
 که حتی به قدر سیگاری هم در کنارم هم نفس نیستی؟

می دانی چیست؟
ما خیلی با هم رفیق شدیم.
غریبه به جمعمان راه نمی دهیم.
خودمان را می گویم
من و میله ها و...... سیگار.......

                                                                   نوشتۀ پوریا الماسی



نوشته شده در 90/09/23ساعت توسط ای کیو سان| |

صبر کن سهراب!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت!

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم.



نوشته شده در 90/09/07ساعت توسط ای کیو سان| |

Design By : Night Melody